تبليغاتX
بهشت رفتن جرأت مردن می‌خواهد
اینجا اونی هستم که بیرون نمی تونم باشم

    شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد

فريبنده زاد و فريبا بميرد

شب مرگ تنها نشنيد كه موجي

رود گوشه اي دور و تنها بميرد

در آن گوچه چندان غرل مي سرايد

كه خود در ميان غزل ها بميرد

گروهي برآنند كاين مرغ زيبا

كجا عاشقي كرد، آنجا بميرد

شب مرگ از بيم، آنجا شتابد

كه از مرگ غافل شود تا بميرد

من اين نكته گيرم كه باور نكردم

نديدم كه قويي به صحرا بميرد

چو روزي از آغوش دريا برآيد

شبي هم در آغوش دريا بميرد

تو درياي من بودي، آغوش واكن

كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد


نفسم هر روز من با تو عید و بی تو.............یادم نیست.آخرین بار کی بی تو بودم؟تو یادت میاد؟

میگن روز نوروز روزی هست که خداوند با انسان عهد بست شاید آن روز ما دست در دست هم بله گفتیم به حقانیت الله و به هم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت   توسط نیمه پنهان  | 

ديدم او را آه بعد از بيست سال

گفتم : اين خود اوست، يا نه، ديگري ست

چيزكي از او در بود و نبود

گفتم : اين زن اوست ؟ يعني آن پري ست ؟

 

هر دو تن دزديده و حيران نگاه

سوي هم كرديم و حيرانتر شديم

هر دو شايد با گذشت روزگار

در كف باد خزان پرپر شديم

 

از فروشنده كتابي را خريد

بعد از آن اهنگ رفتن ساز كرد

خواست تا بيرون رود بي اعتنا

دست من بود در را برايش باز كرد

 

عمر من بود او كه از پيشم گذشت

رفت و در انبوه مردم گم شد او

باز هم مضمون شعري تازه گشت

باز هم افسانه مردم شد او

(حميد مصدق)

كه من عاشق شعرهاشم


دوازده سال زمان كميه؟؟؟؟؟ هست در مقابل آشنايي ابدي من و تو آره زمان كميه ولي براي نظاره گر بودن خييييييييييلي زياده.فكر نكن گلايه مي كنم فقط دارم درد دل مي كنم.

مي بوسمت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت   توسط نیمه پنهان  | 

از من می‌پرسید که چگونه دیوانه شدم. چنین روی داد: یک روز، بسیار پیش از آن که خدایان بسیار به دنیا بیایند، از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم که همه نقاب‌هایم را دزدیده‌اند. پس بی‌نقاب در کوچه‌های پر از مردم دویدم و فریاد زدم "دزد، دزد، دزدان نابکار". مردان و زنان بر من خندیدند و پاره‌ای از آنها از ترس من به خانه‌هایشان پناه بردند. هنگامی که به بازار رسیدم، جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد برآورد "این مرد دیوانه است". من سر برداشتم که او را ببینم؛ خورشید نخستین بار چهره برهنه‌ام را بوسید. نخستین بار خورشید چهره برهنه مرا بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم و دیگر به نقاب‌هایم نیازی نداشتم.

و من با بوسه ای از تو دوباره زاده شدم.تمام نقاب هایم را از پنجره ای که نشانم دادی پرت کردم و عشق را بازی می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت   توسط نیمه پنهان  | 

 

سلام

تا حالا کوه رفتین نه این کوههایی مثل کوههای تهران که بالا و پایینش یکی یه جای دنج. بری اون بالا واستی و هی نفس بکشی یا بری دم چشمه و ازش آب بخوری سیری ناپذیر و لذت بخشه نه؟ چند روزه ما یه مهمون نو رسیده داریم دیدن این بچه همون حس نفس کشیدن بالای کوه رو داره انگار داری از سر چشمه از ناب ترین جا نفس می کشی من هرگز از دیدن هیچ نوزادی سیر نمی شم همیشه تو تنهایی بعد از دیدن نوزاد گریه ام میگیره به خاطر عظمت خدا و لطف و امیدی که هنوز سر جاشه.


عزیزم من هم هنوز به تو امیدوارم نمی خوام برات گلایه کنم که ای میلت چقدر دلم رو درد آورد می خوام بهت بگم ای میل دوم چقدر منو سر حال آورد تو برای من همه چیز هستی همه ی وجودم وقتی نیستی بهونه های الکی.وقتی هستی و نزدیک تر به من هیچ چیزی تو دنیا نیست که برام مهم باشه (بزار برات یه اعتراف خیلی خصوصی هم بکنم دور از تو که باشم همه ی غریزه هام فعال و اکتیوه تا خلاء هامو پر کنه و نمیشه........اما وقتایی که از تو خبر دارم شاید ماهها هم کسی برام مهم نباشه و چشم و دل سیر )

من تو رو دوست دارم و هیچ چیز و هیچ کس حتی تو با اون بد قلقی هات هم نمی تونی مانع باشی. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت   توسط نیمه پنهان  | 

سلام نفس

 امروز باز هم درد بی تویی داره منو از پا درمیاره (یا شاید هم انرژی میده!نتونستم فرق این دوتا رو بفهمم)(خوت که خوب می دونی من یه نمه در شرایط فهم و فهیم و فهوم مشکل داره دارم)مثل هر روز اول صبح با خوندن تو شروع کردم یکی از نوشته های قدیمی تو رو مرور می کردم و عطر تو بد جوری توی کله ام افتاده چقدر دلم برای دیدن دوباره تو تنگ شده لحظه ی در زدن و باز کردنش و تو که سر تو از روی میز همیشه شلوغت باند می کنی و مغرورانه لبخند می زنی.راستی هنوز هم عادت داری مژه هاتو بکنی؟

می بینی ؟ الکی دارم بهونه می گیرم.وقتی تو توی رگ های منی وقتی خیلی خیلی راحت می بینم می شنوم و بوت می کشم دیگه این دل دل کردن مال چیه؟من از زندگی راضیم و از خدای ممنون چون تو برای من کافی هستی.دلم برای ادبیات نقد تاتر شعر سیاست تربیت و همه ی اون چرت و پرت هامون تنگ شده.

من از تو سرشارم نفسم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت   توسط نیمه پنهان  |